تاریخ : شنبه, ۹ آبان , ۱۴۰۵ Saturday, 31 October , 2026

اخبار ویژه

گل یا پوچ کالا برگ توقف ساخت سد فینسک با دستور رئیس جمهور آخرین جزئیات اعطای سهام عدالت به جاماندگان اعلام شد امکان فروش ارز حاصل از صادرات پیش فروش کالا وخدمات در سامانه نیما تمرد برخی بانک‌ها از کاهش نرخ سود با ایجاد شرکت‌های صوری ترافیک خودرو در جاده کندوان سنگین است شروط موفقیت دولت پزشکیان استقلال بانک مرکزی به چه معناست؟ ایران با موشک‌های حاج قاسم و ابومهدی قبل از آمریکا ماشه را چکاند افزایش نرخ تورم شاخص قیمت تولید کننده روش های درمان خلط دستگیری عاملان تهیه و ساخت کوکتل مولوتف در بهشهر دو فوریت برای خداحافظی با صفرهای ریال! قیمت سکه و طلا در بازار آزاد مازندران ۲۷ دی ۱۴۰۱ قیمت خودرو در بازار آزاد ۱۵ آبان ۱۴۰۱ آخرین جزئیات از برخورد ۲ قایق در سواحل بندرترکمن بازار متشکل ارزی چیست؟ امکان ثبت اینترنتی ازدواج در روسیه کاهش ۴۴ درصدی آبدهی رودخانه‌های مازندران ۲۱ هزار تن گوشت مرغ در راه است چگونه از اطلاعات کارت های بانکی حفاظت کنیم متقاضیان «بیمه صاحبان حرف و مشاغل آزاد» بدانند بهروز قهاری و یارانش سرود صلح می نوازند

کد شما در این بخش
♥1

خاطره رهبر انقلاب از نابینا شدن پدرشان

  • کد خبر : 35735
  • 25 فروردین 1399 - 5:46
خاطره رهبر انقلاب از نابینا شدن پدرشان

نشریه خط حزب الله در شماره دویست و سی و یکم ، خاطره‌ای از مقام معظم رهبری درباره نابینا شدن پدرشان و توسل جستن در شب نیمه شعبان، منتشر کرده است.

در این خاطره نگاری به نقل از معظم له آمده است؛

مرحوم والد ما {در ســال ۱۳۴۲} دچار عارضه‌ چشــم شــدند، که منجر به نابینایی ایشان شد. چشم ایشان به مدت ســه، چهار سال اصلا جایی را نمی‌دید. تا این‌که در ســال ۱۳۴۵ چندین بار ایشان را برای معالجه از مشهد به تهران بردیم. در یکی از مراجعات، چشم پزشکی گفت:« من چشم ایشان را عمل جراحی می‌کنم و امید بهبودی هســت.»

خاطره رهبر انقلاب از نابینا شدن پدرشان

در آن زمان هفتاد، هفتاد و پنج سال سنشــان بود. به هرحال نگذاشتند در بیمارستان بمانیم. گفتند:« عمل می‌کنیم، شما فردا بیایید». از بیمارستان بیرون آمدیم. من خیلی مضطرب و ناراحت بودم… آن روزها، منزلی نزدیکی امامزاده یحیی داشتیم. نزدیک منزل که رسیدم… دیدم آنجا را چراغانی کرده اند. یادم آمد نیمه‌ شــعبان اســت. چند روزی از بس مشغول بودم، نیمه‌ی شعبان به کلی فراموشم شــده بود. تا یاد نیمه‌ی شعبان افتادم، دلم شکســت.

از کوچه‌ی خلــوت و باریکی باید می‌گذشتم تا به منزلم برسم. ناگهان حالتی به من دست داد و بنا کردم به گریستن و توسل جستن. در آن کوچه، حال توسل حســابی‌ای پیدا کردم. کمی که آرام گرفتم، دیدم اضطرابی که داشــتم به کلی از بین رفــت. فهمیدم که حال ابوی خوب می‌شود. یعنی حس کردم که آن توسل، اثر کرد… صبح روز بعد که به بیمارستان رفتیم، فهمیدیم که چشم های ایشان خوب شده است؛ آن هم بعد از چند سال که عارضه داشــت و هیچ امیدی به بهبود وجود نداشــت! بعد از آن سال – سال ۴۵ – ایشان مدت بیست سال دیگر زنده بودند و تا آخر عمر هم مطالعه می‌کردند.

۷۵/۱/۲۸

لینک کوتاه : https://eghtesadgostareshomal.ir/?p=35735
کد شما در این بخش

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.