تاریخ : پنجشنبه, ۲۶ شهریور , ۱۴۰۵ Thursday, 17 September , 2026

اخبار ویژه

هزینه بی‌سابقه ‌اشتباه انگلیس  راهپیمایان ۲۲ بهمن تحت پوشش بیمه قرار می گیرند پیام بودجه ۱۴۰۰و ریسک فروش مجازی دور ریز ۲۵ درصد از کل ماهی تولیدی در کشور/ راهکارهای فرآوری ضایعات ماهی جدیدترین آمارها از میزان بدهی کشورهای اروپایی اعمال محدودیت‌های ترافیکی از فردا در جاده‌های مازندران ماجرای واقعی وثیقه وزیر بهداشت برای آزادی برادر رئیس جمهور صدور کد گمرکی منطقه ویژه اقتصادی بندر آستارا مستلزم تقویت زیرساخت است شرط بانک مرکزی برای برگزاری مجمع بانک مهر اقتصاد خرید تضمینی ۶ هزار تن گندم در بهشهر توسعه مناسبات پولی، بانکی و سرمایه‌گذاری ایران و روسیه زنان سرپرست ۲ هزار و ۵۷۰ خانوار زیر پوشش کمیته امداد مازندران هستند جزییات نحوه اعمال پاداش مالیاتی مودیان افزایش وام مسکن روستایی به ۱۰۰ میلیون تومان ریسک‌های کارت اعتباری آخرین جزئیات تعطیلی پنج شنبه ها در مازندران تعلیق کارت‌های بازرگانی به دلیل عدم رفع تعهدات ارزی مجوز فعالیت بانک سرمایه‌گذاری اروپا در ایران صادر شد انهدام ۹۰ کیلو گوشت مرغ فاسد در رضوانشهر کریدور شمال جنوب جان گرفت تورم نقطه به نقطه مصرف کننده به ۱۰.۲ درصد رسید وزیر راه: ۳۹ هزار واحد مسکن مهر تا پایان دولت به بهره‌برداری می‌رسد تراکنش سرخابی‌های پایتخت با بلاکچین شفاف می‌شود

کد شما در این بخش
0

خاطره رهبر انقلاب از نابینا شدن پدرشان

  • کد خبر : 35735
  • 25 فروردین 1399 - 5:46
خاطره رهبر انقلاب از نابینا شدن پدرشان

نشریه خط حزب الله در شماره دویست و سی و یکم ، خاطره‌ای از مقام معظم رهبری درباره نابینا شدن پدرشان و توسل جستن در شب نیمه شعبان، منتشر کرده است.

در این خاطره نگاری به نقل از معظم له آمده است؛

مرحوم والد ما {در ســال ۱۳۴۲} دچار عارضه‌ چشــم شــدند، که منجر به نابینایی ایشان شد. چشم ایشان به مدت ســه، چهار سال اصلا جایی را نمی‌دید. تا این‌که در ســال ۱۳۴۵ چندین بار ایشان را برای معالجه از مشهد به تهران بردیم. در یکی از مراجعات، چشم پزشکی گفت:« من چشم ایشان را عمل جراحی می‌کنم و امید بهبودی هســت.»

خاطره رهبر انقلاب از نابینا شدن پدرشان

در آن زمان هفتاد، هفتاد و پنج سال سنشــان بود. به هرحال نگذاشتند در بیمارستان بمانیم. گفتند:« عمل می‌کنیم، شما فردا بیایید». از بیمارستان بیرون آمدیم. من خیلی مضطرب و ناراحت بودم… آن روزها، منزلی نزدیکی امامزاده یحیی داشتیم. نزدیک منزل که رسیدم… دیدم آنجا را چراغانی کرده اند. یادم آمد نیمه‌ شــعبان اســت. چند روزی از بس مشغول بودم، نیمه‌ی شعبان به کلی فراموشم شــده بود. تا یاد نیمه‌ی شعبان افتادم، دلم شکســت.

از کوچه‌ی خلــوت و باریکی باید می‌گذشتم تا به منزلم برسم. ناگهان حالتی به من دست داد و بنا کردم به گریستن و توسل جستن. در آن کوچه، حال توسل حســابی‌ای پیدا کردم. کمی که آرام گرفتم، دیدم اضطرابی که داشــتم به کلی از بین رفــت. فهمیدم که حال ابوی خوب می‌شود. یعنی حس کردم که آن توسل، اثر کرد… صبح روز بعد که به بیمارستان رفتیم، فهمیدیم که چشم های ایشان خوب شده است؛ آن هم بعد از چند سال که عارضه داشــت و هیچ امیدی به بهبود وجود نداشــت! بعد از آن سال – سال ۴۵ – ایشان مدت بیست سال دیگر زنده بودند و تا آخر عمر هم مطالعه می‌کردند.

۷۵/۱/۲۸

لینک کوتاه : https://eghtesadgostareshomal.ir/?p=35735
کد شما در این بخش

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.