تاریخ : پنجشنبه, ۳۰ مهر , ۱۴۰۵ Thursday, 22 October , 2026

اخبار ویژه

شکوه از تورم علت افزایش قیمت اوراق تسهیلات مسکن امسال قریب سه هزار زوج موفق به دریافت تسهیلات ازدواج شدند نظارت بر روند توزیع نهاده‌های دامی مازندران میزبان اجلاس ملی پیرغلامان می‌شود تفاوت سهام ارزشی و رشدی در بازار سرمایه چیست؟ طرحی که “ربا ” را قانونی می‌کند! سفته‌بازان بزرگ در بورس افزایش تعداد کارت‌های بانکی تراکنش‌دار/ سهم هر بانک چند درصد است؟ سهم تلگرام در ایجاد محتوا چقدر است؟ توسعه کشت در ۸۵ هزار هکتار از دیمزارهای مازندران استعلام فوری ممنوع‌الخروجی افراد در سایت سازمان ثبت اسناد آخرین قیمت‌ها از بازار سکه، طلا و ارز خروج اعتماد از بازار سرمایه زراعت پنبه در لیست محصولات اقتصاد مقاومتی تکاپوی رونق صنعتی در مازندران با صدور ۶۵ پروانه بهره‌برداری بنگاه اقتصادی ترخیص کالا در مازندران تسهیل می‌شود زمان واریز یارانه نقدی مهرماه ۱۴۰۰ اعلام شد رشد معاملات بورس انرژی در شش ماهه نخست امسال مدیرکل آموزش‌وپرورش مازندران: معلمان عنصر مهم پیشرفت هر جامعه هستند شعارهای 9دی 88 چه بود؟ فال روزانه یکشنبه 2 دی 1397 دولت ناکامی «دلار جهانگیری» را گردن «ارکان نظام»‌انداخت!

کد شما در این بخش
♥1

روزهای تلخ راضیه

  • کد خبر : 14860
  • 17 دی 1397 - 5:03
روزهای تلخ راضیه

وقتی بساط استعمال مواد مخدر را دید سیلی محکمی به من زد و با صدای بلند گفت که به خودت رحم نکردی لااقل به فرزندت رحم کن

سرویس حوادث اقتصاد شمال ،«راضیه» از روزهایی گفت که حسرت آن را تا حالا که در کمپ به سر می برد با خود داشته است. از نقشه هایی که سبب شد پا در راهی بگذارد که هیچ وقت تصورش را هم نمی کرد. می گوید: 28 سال دارم و در 15 سالگی مادرم را از دست دادم. آن موقع پدرم راننده ماشین سنگین بود و چون نمی توانست من و برادرم را جمع و جور کند با پیشنهاد اقوام ازدواج کرد. پدرم با خانمی ازدواج کرد که او هم از همسر قبلی خود پسری 15 ساله داشت. زندگی خوب پیش می رفت تا این که تحصیلم را تا دیپلم به پایان رساندم.

من عاشق درس خواندن بودم اما از آن جا که فرزند نامادری ام درس را رها کرده بود، او حسادت خود را نشان داد و آن قدر زیر گوش پدرم گفت تا مرا از دانشگاه رفتن منع کند و به همین دلیل خانه نشین شدم اما از زن بابا کینه داشتم.روزهای سختی برایم در حال گذر بود و 26 سالگی را تجربه می کردم که بحث ازدواج پیش آمد و خواستگاران خوبی به  منزل پدرم آمدند اما در حالی که تصمیم گیرنده باید پدرم و خودم می بودیم ولی تصمیم نهایی به زن بابا ختم می شد و به خواستگارهایم دست رد می زد.

او در میان صحبت هایش از دلتنگی برای مادرش هم می گوید و ادامه می دهد: کاش مادرم بود تا روزگارم سیاه نمی شد، رد کردن خواستگارها نقشه نامادری ام بود تا مرا برای پسرش خواستگاری کند در حالی که من و پسر او با هم بزرگ شده بودیم و این برایم غیر قابل باور بود اما او با نفوذی که بر پدرم داشت مرا با گریه سر سفره عقد نشاند و بعد از یک ماه با یک مجلس عروسی خیلی کوچک به خانه بخت رفتم.

اصلا نسبت به شوهرم حسی و او را به عنوان شریک زندگی خود قبول نداشتم چون همبازی دوران کودکی ام بود و در یک خانه بزرگ شده بودیم و این برایم خیلی عذاب آور بود حتی اقوام، دوستان و همسایه ها با من قطع ارتباط کرده بودند و پدرم نیز یادی از من نمی کرد که من چه می کنم. شوهرم از همان ابتدا آدم بی مسئولیت و بیکاری بود و به این رفتارها اعتیادش هم اضافه شده بود هر چند نسبت به این موضوع شاکی بودم اما راه به جایی نمی بردم تا این که باز هم زن بابا زهر خودش را ریخت و شوهرم برای فرار از دردهای زایمان مرا تشویق به مصرف تفننی مواد مخدرکرد.

او و مادرش مرا دوره کردند و من هم به این باور رسیدم که برای مدت کوتاهی به طور تفریحی مصرف کنم و بعد از زایمان دیگر لب به آن نزنم با این تفکر غلط درگیر اعتیاد شدم و حتی فرزندم هم  معتاد به دنیا آمد. تا چشم باز کردم خودم و زندگی ام را غرق در سیاهی اعتیاد دیدم در حالی که من و همسرم و مادرش سه نفره مواد می کشیدیم.زن جوان می افزاید: روزی یکی از اقوام مادری ام مرا در حال خرید مواد مخدر دید و موضوع را به پدرم گوشزد کرد.

یک روز وقتی پدرم از سرویس برگشته و دیده بود همسرش در خانه نیست به منزل من آمد اما وقتی بساط استعمال مواد مخدر را دید سیلی محکمی به من زد و با صدای بلند گفت که به خودت رحم نکردی لااقل به فرزندت رحم کن، بعد از این ماجرا وقتی پدرم داستان آن چه بر سرم آمده بود و از نقشه های نامادری ام شنید درگیر طلاق زنش شد و بعد از مدتی طلاق مرا هم از شوهرم گرفت و فرزندم را تحویل بهزیستی داد و خودم را به کمپ فرستاد تا ترک کنم.

راضیه با لبخند تلخی ادامه می دهد: کاش مادرم زنده بود، پدرم بعد از مدتی بی توجهی و انجام آن چه همسرش می خواست، دوباره در حقم پدری کرد و مرا از غرق شدن بیشتر در منجلاب اعتیاد نجات داد و دستم را گرفت و حالا 23 روز پاکی را تجربه می کنم.

منبع:رکنا

لینک کوتاه : https://eghtesadgostareshomal.ir/?p=14860
کد شما در این بخش

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.