تاریخ : یکشنبه, ۱۷ آبان , ۱۴۰۵ Sunday, 8 November , 2026

اخبار ویژه

آزادسازی اراضی کشاورزی به ارزش ۱۰۰ میلیارد ریال ۳۶ میلیون تومان معافیت مالیاتی برای صاحبان مشاغل ارسال سؤال از رئیس جمهور به قوه قضائیه منتفی شد اتاق بازرگانی نیاز به تغییر و توسعه دارد شرط حذف ارز ۴۲۰۰ با کم‌ترین اثرات تورمی آغاز پیش‌ فروش بلیت قطار‌های مسافری از فردا معافیت مالیاتی صاحبان مشاغل با نرخ صفر منوط به ارائه اظهارنامه در خرداد دلال اداری و بانکی به دام افتاد آداب استخاره سناریوهای کاهش قیمت دلار قائم مقام بیمه مرکزی سرپرست می‌شود تعیین سقف اجاره بها حرکت در یک چرخه باطل درخواست ۲۱۱ نفر در ملاقات مردمی دفتر غرب استانداری مازندران رسیدگی شد افزایش وام مسکن روستایی به ۱۰۰ میلیون تومان قیمت سکه و طلا در بازار آزاد مازندران مدیرکل جدید آموزش و پرورش مازندران منصوب شد بودجه ناترازتر انتصابات جدید استانداری گیلان زمان فروش بخشی از سهام عدالت مشخص شد افزایش ۳۰ درصدی صادرات مرکبات مازندران محکومیت سنگین نماینده مجلس تضییع حقوق بیت المال با ۳۰هزار مشترک غیر مجاز برق در غرب مازندران چراغ سبز دولت، بورس را متحول کرد

کد شما در این بخش
♥1

خاطره رهبر انقلاب از نابینا شدن پدرشان

  • کد خبر : 35735
  • 25 فروردین 1399 - 5:46
خاطره رهبر انقلاب از نابینا شدن پدرشان

نشریه خط حزب الله در شماره دویست و سی و یکم ، خاطره‌ای از مقام معظم رهبری درباره نابینا شدن پدرشان و توسل جستن در شب نیمه شعبان، منتشر کرده است.

در این خاطره نگاری به نقل از معظم له آمده است؛

مرحوم والد ما {در ســال ۱۳۴۲} دچار عارضه‌ چشــم شــدند، که منجر به نابینایی ایشان شد. چشم ایشان به مدت ســه، چهار سال اصلا جایی را نمی‌دید. تا این‌که در ســال ۱۳۴۵ چندین بار ایشان را برای معالجه از مشهد به تهران بردیم. در یکی از مراجعات، چشم پزشکی گفت:« من چشم ایشان را عمل جراحی می‌کنم و امید بهبودی هســت.»

خاطره رهبر انقلاب از نابینا شدن پدرشان

در آن زمان هفتاد، هفتاد و پنج سال سنشــان بود. به هرحال نگذاشتند در بیمارستان بمانیم. گفتند:« عمل می‌کنیم، شما فردا بیایید». از بیمارستان بیرون آمدیم. من خیلی مضطرب و ناراحت بودم… آن روزها، منزلی نزدیکی امامزاده یحیی داشتیم. نزدیک منزل که رسیدم… دیدم آنجا را چراغانی کرده اند. یادم آمد نیمه‌ شــعبان اســت. چند روزی از بس مشغول بودم، نیمه‌ی شعبان به کلی فراموشم شــده بود. تا یاد نیمه‌ی شعبان افتادم، دلم شکســت.

از کوچه‌ی خلــوت و باریکی باید می‌گذشتم تا به منزلم برسم. ناگهان حالتی به من دست داد و بنا کردم به گریستن و توسل جستن. در آن کوچه، حال توسل حســابی‌ای پیدا کردم. کمی که آرام گرفتم، دیدم اضطرابی که داشــتم به کلی از بین رفــت. فهمیدم که حال ابوی خوب می‌شود. یعنی حس کردم که آن توسل، اثر کرد… صبح روز بعد که به بیمارستان رفتیم، فهمیدیم که چشم های ایشان خوب شده است؛ آن هم بعد از چند سال که عارضه داشــت و هیچ امیدی به بهبود وجود نداشــت! بعد از آن سال – سال ۴۵ – ایشان مدت بیست سال دیگر زنده بودند و تا آخر عمر هم مطالعه می‌کردند.

۷۵/۱/۲۸

لینک کوتاه : https://eghtesadgostareshomal.ir/?p=35735
کد شما در این بخش

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.