تاریخ : پنجشنبه, ۲۶ شهریور , ۱۴۰۵ Thursday, 17 September , 2026

اخبار ویژه

وضعیت سبد سهام عدالت در ۵ آذر اقتصاد ایران گرفتار تورم رکودی تصاویر دیده نشده از مسئولان در راهپیمایی 22 بهمن پاسخ بانک مرکزی به انتقادات «تخصیص ارز رسمی به برخی شرکت ها» اعضای هیات امنای صندوق توسعه ملی تعیین شدند بازگشت ٧١ درصد ارز صادراتی به کشور قیمت خودرو در بازار آزاد در ۲۶ مرداد ۱۴۰۱ عرق بیدمشک و برطرف کردن گرمای بدن صندوق کارآفرینی امید لاهیجان ۲۶میلیارد ریال تسهیلات پرداخت کرد زمزمه چاپ پول به گوش می‌رسد! انتصاب سرپرست جدید معاونت ارزی بانک مرکزی مسیر رفت قطعه ٢ آزادراه تهران- شمال تا پایان دولت افتتاح می‌شود قیمت سکه و طلا در بازار آزاد ۶ اردیبهشت ۱۴۰۴ حوادث غیرمترقبه امسال به هزار خانه روستایی در گلستان خسارت زد قیمت خودرو در بازار آزاد در ۲۳ شهریور۱۴۰۱ پتروشیمی و ذرت دامی در صدر کالاهای صادراتی و وارداتی ایران انعقاد قرارداد ۱ میلیارد و ۲۰۰ میلیون یورویی برقی سازی خط آهن قیمت سکه و طلا در بازار مازندران ۲۵ فروردین ۱۴۰۴ احتکار ۴۰ تن سبوس در بندرترکمن ورود خودرو‌های غیربومی به مازندران ممنوع شد محمودآباد در هفته دولت صاحب سه سالن سینمایی شد حذف میلیونی یارانه‌ها عملی نیست/ به حساب مردم سرک نمی‌کشیم خریداری ۱۵۰۰ تن کلزا در گلوگاه

کد شما در این بخش
0

خاطره رهبر انقلاب از نابینا شدن پدرشان

  • کد خبر : 35735
  • 25 فروردین 1399 - 5:46
خاطره رهبر انقلاب از نابینا شدن پدرشان

نشریه خط حزب الله در شماره دویست و سی و یکم ، خاطره‌ای از مقام معظم رهبری درباره نابینا شدن پدرشان و توسل جستن در شب نیمه شعبان، منتشر کرده است.

در این خاطره نگاری به نقل از معظم له آمده است؛

مرحوم والد ما {در ســال ۱۳۴۲} دچار عارضه‌ چشــم شــدند، که منجر به نابینایی ایشان شد. چشم ایشان به مدت ســه، چهار سال اصلا جایی را نمی‌دید. تا این‌که در ســال ۱۳۴۵ چندین بار ایشان را برای معالجه از مشهد به تهران بردیم. در یکی از مراجعات، چشم پزشکی گفت:« من چشم ایشان را عمل جراحی می‌کنم و امید بهبودی هســت.»

خاطره رهبر انقلاب از نابینا شدن پدرشان

در آن زمان هفتاد، هفتاد و پنج سال سنشــان بود. به هرحال نگذاشتند در بیمارستان بمانیم. گفتند:« عمل می‌کنیم، شما فردا بیایید». از بیمارستان بیرون آمدیم. من خیلی مضطرب و ناراحت بودم… آن روزها، منزلی نزدیکی امامزاده یحیی داشتیم. نزدیک منزل که رسیدم… دیدم آنجا را چراغانی کرده اند. یادم آمد نیمه‌ شــعبان اســت. چند روزی از بس مشغول بودم، نیمه‌ی شعبان به کلی فراموشم شــده بود. تا یاد نیمه‌ی شعبان افتادم، دلم شکســت.

از کوچه‌ی خلــوت و باریکی باید می‌گذشتم تا به منزلم برسم. ناگهان حالتی به من دست داد و بنا کردم به گریستن و توسل جستن. در آن کوچه، حال توسل حســابی‌ای پیدا کردم. کمی که آرام گرفتم، دیدم اضطرابی که داشــتم به کلی از بین رفــت. فهمیدم که حال ابوی خوب می‌شود. یعنی حس کردم که آن توسل، اثر کرد… صبح روز بعد که به بیمارستان رفتیم، فهمیدیم که چشم های ایشان خوب شده است؛ آن هم بعد از چند سال که عارضه داشــت و هیچ امیدی به بهبود وجود نداشــت! بعد از آن سال – سال ۴۵ – ایشان مدت بیست سال دیگر زنده بودند و تا آخر عمر هم مطالعه می‌کردند.

۷۵/۱/۲۸

لینک کوتاه : https://eghtesadgostareshomal.ir/?p=35735
کد شما در این بخش

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.