تاریخ : دوشنبه, ۱۶ شهریور , ۱۴۰۵ Monday, 7 September , 2026

اخبار ویژه

کیفیت خودروها باید ارتقا یابد/ چشم‌انداز تشکیل بورس مسکن عقبگرد بیش از ۵ هزار واحدی شاخص کل بورس همایش خودروهای کلاسیک و اسپورت در قم برگزار شد ۲۸۰ میلیارد ریال اعتبار تملک دارایی به لاهیجان اختصاص یافت بیمه تامین رویه‌های گمرکی رونمایی شد اخذ فرم بخشودگی جرائم مالیاتی ملغی شد کشف زمین خواری میلیاردی در چالوس بوم گردی راه توسعه گلستان/حضور ۵۰ خبرنگار داخلی و خارجی در جشنواره اقوام خصوصی‌سازی بنگاه‌ها به داستان از چاله‌به‌چاه افتادن کارگران تبدیل شد دستور برای تخصیص ۱۰۰۰ میلیارد تومان کذب محض است دستگیری کارمند اختلاس‌گر بانک بالاخره نیروهای مسلح صاحبخانه می‌شوند؟؟ پادکست خبری سوم تیر میلیاردر های ایرانی فقیرتر شدند ! وضعیت سبد سهام عدالت در ۴ دی چانه‌زنی ایران برای صلح در قره‌باغ ماجرای گریه نماینده بوشهر در مجلس چه بود؟ افزایش تسهیلات خرید مسکن به ۵۵۰ میلیون تومان پیشنهاد شد سناریوهای تورمی در ۱۴۰۲ غرق شدن ۱۴۷ نفر در مازندران ۸۹ درصد ظرفیت آب‌بندان‌های مازندران آبگیری شد ارزش سهام عدالت صاحبان سهام ۵۳۲هزارتومانی ۱۴.۳میلیون تومان شد استاندار: تمامی بخشداری های مازندران به فیبر نوری متصل شود

کد شما در این بخش
1

ماجراهای هاشم بیک زاده و اجنه

  • کد خبر : 11690
  • 11 آذر 1397 - 12:57
ماجراهای هاشم بیک زاده و اجنه

بازیکن سابق استقلال خاطره‌اش را برای مجیدی و صادقی تعریف کرده است.

سرویس ورزشی اقتصاد شمال:هاشم بیک زاده از آن دسته فوتبالیست هایی است که تمام فوتبالی ها دوستش دارند. او خیلی بانمک است و به همین خاطر همه دوستش دارند. امیرحسین صادقی مدافع و کاپیتان سابق استقلال امروز یک خاطره جالب از هاشم تعریف کرده که مربوط به اجنه است!

او در این باره گفته است: «یک خاطره از هاشم تعریف کنم. (قبل از تعریف کردن از خنده غش کرد) من بودم و هاشم و فرهاد مجیدی، در اردوی تیم ملی. آقا فرهاد هم یادش هست. هاشم یک خاطره از پدرخانمش تعریف می کرد ما مرده بودیم از خنده. می گفت پدرخانمش تعریف کرده که یک آقایی از دوستانش ماشین سنگین داشته. حالا نمی دانم فامیل شان بوده، آشنا بوده. وسط بیابان می رفته که یکهو یک خانم را دیده و سوارش کرده! بعد که خانمه سوار شده آقای راننده دیده به جای پا سم داشته!

هاشم می گفت خلاصه آن خانمه به این راننده گفت خدا خیرت بدهد، حالا هر چی آرزو داری به من بگو تا برآورده کنم. راننده کامیون گفته بود من پول دوست دارم. خانمه پوست پیاز پرتاب می کرد تبدیل به پول می شد. یا می گفت من طلا می خواهم. آن خانمه پوست پیاز را پرت می کرد و طلا می شد. به خدا من و فرهاد مجیدی دیگر تخت مان را گاز می گرفتیم. من اینقدر خندیده بودم که نفسم بالا نمی آمد.»

منبع:خبر

لینک کوتاه : https://eghtesadgostareshomal.ir/?p=11690
کد شما در این بخش

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.