تاریخ : شنبه, ۲ آبان , ۱۴۰۵ Saturday, 24 October , 2026

اخبار ویژه

صادرات محصولات نساجی مازندران در آینده نزدیک حذف لاریجانی از «لیست قم»/ ادامه حیات سیاسی لاریجانی چه می‌شود؟ کلاهبرداری ۷۵ میلیارد ریالی با فروش مال غیر دستگیری سارق حرفه‌ای کابل برق در آمل سکه ۱۱ میلیون و ۶۸۰ هزار تومان شد سقف تازه شاخص کل بورس قانون تسهیل تسویه بدهی بدهکاران تصویب شد تغییر کاربری ۱۳ هکتار از اراضی امیرود نوشهر شناسایی شد دولت برای تکمیل طرح ساری-تاکام عزم خود را جزم کرد برادری خواهرش را خفه کرد امکان ثبت شکایات مردمی در خصوص وام فرزندآوری و ازدواج کف و سقف انتقال وجه ساتنا و پایا افزایش یافت اعزام مشمولان دانشگاهی و غیر دانشگاهی پایه خدمتی اسفند ماه ۳ میلیون نفر مشمول یارانه شدند ۵۳ هزار میلیارد تومان سرمایه در گردش برای واحدهای تولیدی در سال جدید پیش‌بینی شده است مازیار فلاحی در «مینو» ایران بدون برجام قوی‌تر از ایران با برجام است نیما ومدرنیته در ادبیات صفر تا ۱۰۰ سهمیه‌بندی بنزین کشف لاستیک های قاچاق در لنگرود گیلان رکورد شکنی نیروگاه شهید سلیمی نکا تولید افزون بر دو میلیون بچه ماهی زینتی در آستانه اشرفیه افتتاح شعبه بندرگز بانک قرض الحسنه مهر ایران

کد شما در این بخش
♥1

مرد اسید پاش راننده سرویس مدرسه بود

  • کد خبر : 11220
  • 07 آذر 1397 - 1:35

صورت سوخته‌اش را در آینه نگاه کرد. چقدر از دیدن چهره‌اش وحشت‌زده می‌شد. چقدر دلش می‌لرزید و ترس وجودش را پر می‌کرد. به یاد اکبر افتاد. اکبر راننده سرویس مدرسه‌شان بود.

سرویس حوادث اقتصادشمال:هر روز وقتی سوار سرویس مدرسه می‌شد، نگاه‌های اکبر قلبش را می‌لرزانید. چند هفته‌ای گذشته بود. همیشه او اولین نفری بود که باید از مینی بوس پیاده می‌شد، ولی آن روز اکبر از بچه‌ها اجازه گرفته بود که به خاطر انجام کاری مسیرش را تغییر دهد. بچه‌ها یکی‌یکی از سرویس پیاده می‌شدند. او آخرین کسی بود که باید از سرویس پیاده می‌شد. اکبر جلوی یک مغازه نگه داشته بود و چند دقیقه بعد با دو آبمیوه برگشته بود.
ـ حسابی خسته شده‌ای. بیا با هم آبمیوه بخوریم. من هم امروز روز پر التهابی داشتم. روز سختی. ولی خب چاره‌ای نیست باید یک جوری زندگی را گذرانید. احساس خوبی داشت. با اینکه دیر شده بود ولی از اینکه کنار اکبر بود خوشحال بود. خودش هم نفهمید چرا ولی احساس می‌کرد پلک‌هایش سنگین می‌شوند. به خودش که آمد، وحشت کرده بود. اکبر با لبخند نگاهش می‌کرد.
ـ این هم فیلم توست!
از دیدن فیلم گریه می‌کرد.
ـ تو یک حیوان پست هستی.
صدای قهقهه اکبر در فضا پیچیده بود.
ـ تو هم در دام من افتاده‌ای هر وقت که بگویم باید…
***
چند روزی بود که خودش را در اتاقش حبس کرده بود. احساس بدی داشت. نمی‌توانست به کسی حرفی بزند، ولی ناراحتی‌اش آنقدر بود که از خواب و خوراک افتاده بود.
بعد از چند روز غیبت به مدرسه رفته بود. وقتی از کنار سرویس مدرسه گذشته بود صدای اکبر را شنیده بود.
ـ سوار شو!
بی‌توجه به طرف خانه رفته بود. تا سه روز بعد دیگر خبری از اکبر نبود. آن روز وقتی اکبر دوباره در میان راه جلوی او ایستاده بود، با ترس نگاهش کرده بود. در یک لحظه سوزش عجیبی را در صورتش حس کرده بود.
با شکایت پدرش، اکبر به  جرم اسیدپاشی دستگیر شده بود، ولی سایه تلخ یک اشتباه برای همیشه روی زندگی‌اش افتاده بود. لبخندی که به یک کابوس بزرگ تبدیل شده بود.

منبع:رکنا

لینک کوتاه : https://eghtesadgostareshomal.ir/?p=11220
کد شما در این بخش

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.