تاریخ : دوشنبه, ۳۰ شهریور , ۱۴۰۵ Monday, 21 September , 2026

اخبار ویژه

برای مبارزه با پولشویی، نظرات فنی بانک مرکزی اولویت باشد وزیر سابق بازداشت شد یارانه‌ها در سال ۱۴۰۰ تجمیع می‌شود نامزد کشی و ماجرای یک رابطه پنهانی نشست اضطراری سازمان همکاری اسلامی جزئیات طرح اعطای تسهیلات کمک ودیعه مسکن مدیرکل جدید میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی مازندران معارفه شد نسل Z چگونه فکر می‌کند جزئیات درباره حذف ۴ صفر از پول ملی نرخ سود بین بانکی به ۲۱.۰۹ درصد رسید بازگشت کوپن با ظاهری نو/ آغاز فصل جدید رقابت بازارساز با دلالان بازار شرایط دو مرحله‌ای شدن انتخابات چیست؟ کلاهبرداری ۱۰۰۰ میلیاردی با وعده ساخت مسکن حضور فوتبالیست گیلانی در اردوی تیم ملی نوجوانان جلسه غیرعلنی مجلس با سیف برای بررسی مشکلات مؤسسات مالی و اعتباری مهرداد میناوند درگذشت عروس هزار داماد برجام مقصر گرانی مرغ کیست؟ بندر امیرآباد بهشهر رکورد زد/100فروند کشتی در یک ماه وضعیت آب و هوا در دوم شهریور؛ هوا خنک تر می شود پدیده نوظهور پول فروشی /به حق کارهای ندیده فال روزانه چهارشنبه 28 آذر 1397 در این جایگاه ها قیمت بنزین برایتان گران حساب می شود! / مراقب جیب و باک بنزین تان باشید

کد شما در این بخش
0

مرد اسید پاش راننده سرویس مدرسه بود

  • کد خبر : 11220
  • 07 آذر 1397 - 1:35

صورت سوخته‌اش را در آینه نگاه کرد. چقدر از دیدن چهره‌اش وحشت‌زده می‌شد. چقدر دلش می‌لرزید و ترس وجودش را پر می‌کرد. به یاد اکبر افتاد. اکبر راننده سرویس مدرسه‌شان بود.

سرویس حوادث اقتصادشمال:هر روز وقتی سوار سرویس مدرسه می‌شد، نگاه‌های اکبر قلبش را می‌لرزانید. چند هفته‌ای گذشته بود. همیشه او اولین نفری بود که باید از مینی بوس پیاده می‌شد، ولی آن روز اکبر از بچه‌ها اجازه گرفته بود که به خاطر انجام کاری مسیرش را تغییر دهد. بچه‌ها یکی‌یکی از سرویس پیاده می‌شدند. او آخرین کسی بود که باید از سرویس پیاده می‌شد. اکبر جلوی یک مغازه نگه داشته بود و چند دقیقه بعد با دو آبمیوه برگشته بود.
ـ حسابی خسته شده‌ای. بیا با هم آبمیوه بخوریم. من هم امروز روز پر التهابی داشتم. روز سختی. ولی خب چاره‌ای نیست باید یک جوری زندگی را گذرانید. احساس خوبی داشت. با اینکه دیر شده بود ولی از اینکه کنار اکبر بود خوشحال بود. خودش هم نفهمید چرا ولی احساس می‌کرد پلک‌هایش سنگین می‌شوند. به خودش که آمد، وحشت کرده بود. اکبر با لبخند نگاهش می‌کرد.
ـ این هم فیلم توست!
از دیدن فیلم گریه می‌کرد.
ـ تو یک حیوان پست هستی.
صدای قهقهه اکبر در فضا پیچیده بود.
ـ تو هم در دام من افتاده‌ای هر وقت که بگویم باید…
***
چند روزی بود که خودش را در اتاقش حبس کرده بود. احساس بدی داشت. نمی‌توانست به کسی حرفی بزند، ولی ناراحتی‌اش آنقدر بود که از خواب و خوراک افتاده بود.
بعد از چند روز غیبت به مدرسه رفته بود. وقتی از کنار سرویس مدرسه گذشته بود صدای اکبر را شنیده بود.
ـ سوار شو!
بی‌توجه به طرف خانه رفته بود. تا سه روز بعد دیگر خبری از اکبر نبود. آن روز وقتی اکبر دوباره در میان راه جلوی او ایستاده بود، با ترس نگاهش کرده بود. در یک لحظه سوزش عجیبی را در صورتش حس کرده بود.
با شکایت پدرش، اکبر به  جرم اسیدپاشی دستگیر شده بود، ولی سایه تلخ یک اشتباه برای همیشه روی زندگی‌اش افتاده بود. لبخندی که به یک کابوس بزرگ تبدیل شده بود.

منبع:رکنا

لینک کوتاه : https://eghtesadgostareshomal.ir/?p=11220
کد شما در این بخش

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.