تاریخ : دوشنبه, ۱۶ شهریور , ۱۴۰۵ Monday, 7 September , 2026

اخبار ویژه

وضعیت سبد سهام عدالت در ۶ آذر رشد مافیا در اقتصاد غیرشفاف چاره پوشش کسری بودجه چیست؟ تسهیلات ۶۰۰ میلیون تومانی به سازندگان حرفه‌ای پرداخت شد تورم نقطه‌ای مهرماه ۳۹.۲ درصد اعلام شد قیمت خودرو در بازار آزاد؛ ۱۰ آبان۱۴۰۰ تصویر فرهنگ بومی گیلان عکس برتر موزه سن پترزبورگ نقل و انتقال ۱۸ میلیارد یورو ارز در سامانه نیما بهره برداری چهار آب بند کشاورزی تا پایان هفته در ماسال نبود سیاست های پایدار صادراتی درحوزه کشاورزی یک آفت است دوره جامع و کاربردی تجارت و بازرگانی بین الملل برگزار می شود نقشه پرستار قلابی چه بود؟ امام‌جمعه نوشهر از طولانی شدن افتتاح یک طرح عمرانی انتقاد کرد ۹۰درصد مشاغل خسارت‌دیده از کرونای سیمرغ تسهیلات دریافت کردند فرمانده‌کل سپاه: پهپاد آمریکایی از مرزهای کشورمان عبور کرده بود آغاز برداشت طلای مایع در مازندران واردات خودرو با چه شرایطی باید آزاد شود؟ عطر گل محمدی در ۵۰۰ هکتار از اراضی مازندران آخرین وضعیت سدها رشد ۵۰.۶ درصدی تسهیلات اعطایی بانک مسکن جبران اصلاح نرخ کالاهای اساسی و دارو در سال آینده توزیع ۲ هزار تن بذر سویا در گلستان آغاز شد اسامی نامزدهای جشنواره تئاتر فجر اعلام شد

کد شما در این بخش
1

ماجراهای هاشم بیک زاده و اجنه

  • کد خبر : 11690
  • 11 آذر 1397 - 12:57
ماجراهای هاشم بیک زاده و اجنه

بازیکن سابق استقلال خاطره‌اش را برای مجیدی و صادقی تعریف کرده است.

سرویس ورزشی اقتصاد شمال:هاشم بیک زاده از آن دسته فوتبالیست هایی است که تمام فوتبالی ها دوستش دارند. او خیلی بانمک است و به همین خاطر همه دوستش دارند. امیرحسین صادقی مدافع و کاپیتان سابق استقلال امروز یک خاطره جالب از هاشم تعریف کرده که مربوط به اجنه است!

او در این باره گفته است: «یک خاطره از هاشم تعریف کنم. (قبل از تعریف کردن از خنده غش کرد) من بودم و هاشم و فرهاد مجیدی، در اردوی تیم ملی. آقا فرهاد هم یادش هست. هاشم یک خاطره از پدرخانمش تعریف می کرد ما مرده بودیم از خنده. می گفت پدرخانمش تعریف کرده که یک آقایی از دوستانش ماشین سنگین داشته. حالا نمی دانم فامیل شان بوده، آشنا بوده. وسط بیابان می رفته که یکهو یک خانم را دیده و سوارش کرده! بعد که خانمه سوار شده آقای راننده دیده به جای پا سم داشته!

هاشم می گفت خلاصه آن خانمه به این راننده گفت خدا خیرت بدهد، حالا هر چی آرزو داری به من بگو تا برآورده کنم. راننده کامیون گفته بود من پول دوست دارم. خانمه پوست پیاز پرتاب می کرد تبدیل به پول می شد. یا می گفت من طلا می خواهم. آن خانمه پوست پیاز را پرت می کرد و طلا می شد. به خدا من و فرهاد مجیدی دیگر تخت مان را گاز می گرفتیم. من اینقدر خندیده بودم که نفسم بالا نمی آمد.»

منبع:خبر

لینک کوتاه : https://eghtesadgostareshomal.ir/?p=11690
کد شما در این بخش

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.